قصه‌‌های کافه سینما

داستان می­‌تواند از امر واقع، فاصله­‌ی زیادی داشته باشد و در عین‌حال حقیقتی را بیان کند. این، شالوده‌­ی کار هنری است... . هنر از مردُم ایده می­‌گیرد... . هریک از ما روشی برای کار داریم، رویکردی برای داستان­‌گوئی، فارغ از اینکه از چه ابزاری استفاده می‌­کنیم | عباس کیارستمی

اینجا پر از قصه است . این بار شما قهرمان قصه خودتون باشین. روایت کنید و به آدرس ایمیل ما ارسال کنید. ما تصویرسازی می کنیم و همینجا به اسم خودتون منتشر می‌شه.

هبوط

دیشب خواب مادرم رو دیدم. خواب عجیبی بود. خواب دیدم که بهم میگه تو انتخاب شدی، انتخاب شدی تا کار ناتموم پدرت رو تموم کنی. بهم یه آدرس داد، گفت برو و کار رو تموم کن. از خواب پردم

شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷ [بیشتر ...]

کلاغ پَر

داشتم تاریخ قاجار رو می خواندم که صدای کلاغ ها همه جار رو پر کرد. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم، دیدم  آسمان از حجم کلاغ ها سیاه شده است  

یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ [بیشتر ...]

شکم‌پرست

خیلی گناه داشت پسرک! تنها کاری که ازش برمی‌اومد همین بود که سرشُ بندازه پایین و صورتش رُ بگیره. آخه بنده خدا که کاری نکرده بود تا اونجایی که من و بچه‌ها دیدیمشون.

جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

زنی با عینک آفتابی

دلم می‌خواد برم بهش بگم می‌شه عینکت رو برداری؟ الان آفتابی وجود نداره!

سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

یه صندوقچه پُر از سیگار

همیشه فکر می‌کردم، کارهایی که دارم انجام می‌دم کاملاً درستِ و باید همین روند رُ پیش بگیرم. از پرسه زدن تو خیابون‌ها و فکر کردن زیر شر شرِ بارون یا کشیدنِ سیگار دور از چشمِ بقیه که نخوان الکی قضاوتم کنن. نمی‌خوام بگم پشیمونم ولی حس می‌کنم که می‌تونستم بهتر از این‌ها زندگی کنم و لذت ببرم... .  

شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

 امروز اومد ؟!

انگار کار و درس رو ول کرده بود و میاومد کافه به انتظار مینشست.   امروز اومد؟! بهش گفتم:نه، ولی خیلی هم دیر نکرده کمکم سر و کله‌اش پیدا میشه. فقط دیروز که نبودی اومد و نشست درست میز کناریِ تو، لب‌تاپش رو درآورد و ...

شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

قمـــــارباز

خیلی وقتِ که محبت و علاقه رُ توی خودم مثل چوبِ خشک سوزوندم و برای آدم‌های اطرافم نقشِ با معرفت‌ها رو بازی می‌کنم. الان، رهاتر وآزادتر از همیشه‌ام و مثل لاک‌پشت سرم تو لاکِ خودمِ تا زمانی که کسی لاکم رُ یعنی خونه‌ی امن و پُر آرامشم رُ مورد تهاجم قرار نده.  

جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

تهران ؛ ترانزیت

حبِّ نبات؛ حالا ديگه همه مي‌دونن كه اين، شُهرتِ فرهانِ توي كافه سينما. پسرِ خوش‌تيپي كه سه سال پيش كارش رُ توي كافه‌ي ما شروع كرد و حالا داره از ايران خداحافظي مي‌كنه. شايد براي هميشه... . حالا چرا حبِّ نبات!؟ اين يه رازِ. يه رازِ بين ما كه حتي خودِ فرهان هم از همه‌ي اين راز خبر نداره... . شايد يه روزي بهش گفتم.   

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

یک کافه نشینی خاص

ساعت ۱۲:۰۰ مدتها بود منتظر یکی از دوستانم بودم. درگیر مشکلاتی بود و گفته بود اوضاع که بهتر شد خودش خبر میدهد. چند موضوع بود که حتما باید با او صحبت میکردم. در یک جلسه نیمه رسمی نشسته بودم که پیغامی بر روی تلفنم ظاهر شد. پس از مدتها! خودش بود. نوشته بود امروز فرصت داری که راجع به موضوعات مورد نظرمان با هم صحبت کنیم؟    

دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ [بیشتر ...]

بازیگـر

داشتم میز شماره‌ی 9 رُ تمیز میکردم. صدای آشنایی شنیدم که میگفت: من دیروز از آلمان برگشتم و الان هم دارم از یک سمینار پزشکی برمیگردم و کُلی مشغله‌ی کاری دارم که دیگه وقت نمیکنم به خانواده برسم. زندگی برای من مثل یک کار روزمره‌ی روتینه که فقط میتونم نفسی بکشم.  

سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ [بیشتر ...]