قصه‌‌های کافه سینما

داشتم میز شماره‌ی 9 رُ تمیز میکردم. صدای آشنایی شنیدم که میگفت: من دیروز از آلمان برگشتم و الان هم دارم از یک سمینار پزشکی برمیگردم و کُلی مشغله‌ی کاری دارم که دیگه وقت نمیکنم به خانواده برسم. زندگی برای من مثل یک کار روزمره‌ی روتینه که فقط میتونم نفسی بکشم.  

قصه‌گو:رضا سرلک
تصویرگر:ترلان تبار

بازیگـر

بازیگـر
سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

داشتم میز شماره‌ی 9 رُ تمیز میکردم. صدای آشنایی شنیدم که میگفت: من دیروز از آلمان برگشتم و الان هم دارم از یک سمینار پزشکی برمیگردم و کُلی مشغله‌ی کاری دارم که دیگه وقت نمیکنم به خانواده برسم. زندگی برای من مثل یک کار روزمره‌ی روتینه که فقط میتونم نفسی بکشم.  

از عمل و جراحی دیگه خسته شدم، کاش میشد مثل این بچه‌ها توی این کافه کار می‌کردم تا بتونم با مردم  و دنیای اطرافام ارتباط داشته باشم. 

صدایی که این حرفها رو میزد خیلی واسم آشنا بود. برگشتم و یه سرکی به میز انداختم که... .

خخخخخ... با خودم گفتم:‌ «وای تو بینظیری پسر.» یکی از بی‌استعدادترین، مفلسترین و گداترین بچه‌های دانشکده خودش رُ جای یه پزشک جراح جا زده و همینطوری داره قصه‌بافی میکنه.

با خودم گفتم: «من دیگه حق ندارم ادعایی تو هنر داشته باشم.» پسرک اینقدر تو نقشش فرو رفته بود و اینقدر قشنگ بازی میکرد که جایی برای حرف و نقد نذاشته بود.

خیلی دوست داشتم برم سر میزش و بگم اگه این هنر رُ سه‌سال پیش تو دانشگاه از خودت نشان داده بودی  قطعا الان به‌جای اینکه دو تا دختر رُ سرِکار بزاری، داشتی روی سن تئاتر یا جلوی دوربین یکی از آقایان اهل هنر جولان میدادی.

آقای‌ویتر با خودش زمزمه میکنه: اگر منُ اینجا ببینه عکس‌العملش چیه؟! بازم میتونه به نقشاش ادامه بده یا رشته‌ی کلام از دستش خارج میشه؟!

باید به هر بهونه‌ام که شده برم سر میزش، ولی آخه چه بهونه‌ایی؟! همه‌ی کارا رُ همکارم انجام داده. دیگه کاری برای من نمونده.

آقای ویتر فکر، فکر، فکر و هی فکر میکنه. یهو میبینه که همکارش سه تا چایی داره میبره سر میز دکتر جان.

آقای‌ویتر: اجازه بده من سِرو کنم براشون.

ویتر همکار: چرا تو سرو کنی؟! میخوام از دکتر، تیپ بگیرم.

آقای ویتر: کدوم دکتر؟! سرِکار گذاشته اون دوتا رو. لطفا بزار من برم. قید تیپ امشب رو بزن خواهش میکنم.

ویتر همکار: باشه ولی اگه پولی بهت داد باید بدی به من.

آقای ویتر: بهت قول میدم اگه پول داد مال تو باشه.

آقایویتر سینی رو میگیره و میره سر میز. سلام آقای دکتر خیلی خوش‌اومدین .

مگه شما دکتر رو میشناسین؟! (این، سوال دخترکان بد آتیه بود.)

دکتر بخت‌برگشته با ترس و لرز روی پاهاش ایستاد و گفت: سلام قربان، شما چرا زحمت کشیدین؟

ترس و دلهره رُ تو چشمای بهت‌گرفته‌ی دکتر پلاستیکی، میشد حس‌کرد. بغض گلوش رُ گرفته‌بود و اینقدر دستپاچه شده بود که سینی رُ از دست من گرفت. دلش می‌خواست بگه بزار به‌کارم برسم. سر و کلّه تو از کدوم جهنم دره‌ایی پیدا شد که جفت‌پا پریدی تو آرمان و آرزوهای من؟

دخترکان هردو زُل زده بودند به آقای ویتر و دکتر.

دختر1: مگه شما دکتر رو میشناسین؟!

دختر2: چون ایشون اصلا ایران نیستن!

آقای‌ویتر: بله خانم. من مقالات و مصاحبه‌های دکتر رُ در بحث روانشناسی و مبحث «مردم‌آزاری» ایشون رُ بیش از صد مرتبه خوندم. تازه مصاحبه‌ی معروفشون راجع‌به «دروغ را در خود پیداکن نه دیگری» هم که در مجامع گوناگون، شهره‌ی خاص و عام است. جناب دکتر یکی از فرهیختگان جامعه‌ی بشری هستن. باعث سعادت و سربلندی بنده است که ایشون الان تو کافه‌ی ما هستن. امشب یکی از افتخارات بنده است که کنار ایشون هستم.

دکتر که از شدت تعریفهای من در آسمان هفتم سِیر میکرد آب دهانش را قورت داد و کلماتی نُشخوار کرد که یعنی میتونی حالا بری به کارت برسی.

منم نامردی نکردم و حق و حقانیت را در حق دکتر تمام کردم و گفتم: حاضرم یک فنجان چای کنار شما بخورم و به اطلاعات شخصی خودم اضافه کنم و پا رو پا انداختم و نشستم. دکتر پلاستیکی هم شروع کرد به تعریف از اولین عمل جراحی که درسال 78  انجام داده بود. خواستم بگم دیلاق مفسد تو متولد 72 هستی چطوری سال 78 عمل کردی؟ آخرش تلنگم در رفت و گفتم راستی دکتر از دانشکده هنر و بازیگری چه خبر؟!

دکتر پلاستیکی عزیز هم چای و میز و آسمان روی سر کچل بی‌مویش خراب شد و گفت: تازه مدرک گرفتم.

دکتر بخت برگشته دیگه یادش رفته بود که داره نقش بازی میکنه و قرار سر دخترکان را کلاه نمدی بذاره. رو که برگردوند، دختر سمت چپی که گویا داستان عاشقی او با دکتر پلاستیکی قرار بود شهره‌ی عالم بشریت شود توگوشی محکمی به دکتر زد و گفت: یادت باشه یک مقاله هم بنویسی راجع  به «چگونه دستم روشد!» و بعد رفت.

آخِی. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم این دکتر سینه‌سوز ما چقدر کت و شلوار بهش می‌اومد. تازه! کراواتش هم قشنگ بود.