قصه‌‌های کافه سینما

ساعت ۱۲:۰۰ مدتها بود منتظر یکی از دوستانم بودم. درگیر مشکلاتی بود و گفته بود اوضاع که بهتر شد خودش خبر میدهد. چند موضوع بود که حتما باید با او صحبت میکردم. در یک جلسه نیمه رسمی نشسته بودم که پیغامی بر روی تلفنم ظاهر شد. پس از مدتها! خودش بود. نوشته بود امروز فرصت داری که راجع به موضوعات مورد نظرمان با هم صحبت کنیم؟    

راوی :‌مجید عرفانیان
تصویرگر:ترلان تبار

یک کافه نشینی خاص

یک کافه نشینی خاص
دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

ساعت ۱۲:۰۰ مدتها بود منتظر یکی از دوستانم بودم. درگیر مشکلاتی بود و گفته بود اوضاع که بهتر شد خودش خبر میدهد. چند موضوع بود که حتما باید با او صحبت میکردم. در یک جلسه نیمه رسمی نشسته بودم که پیغامی بر روی تلفنم ظاهر شد. پس از مدتها! خودش بود. نوشته بود امروز فرصت داری که راجع به موضوعات مورد نظرمان با هم صحبت کنیم؟    

بعدازظهر چند تا قرار داشتم. اما خیلی وقت بود که منتظر صحبت با او بودم. او هم در گردشگری (یک هتل) مشغول به کار است و قرار بود راجع به استفاده از ارتباطات و ظرفیت های مشترک برای همکاری صحبت کنیم. نوشتم “کی فرصت داری؟”. جواب داد “تازه بیدار شده ام، مثلا حدود یک ساعت و نیم دیگر”. حساب کردم اگر جلسه ای که در آن بودم (که از 3 ساعت قبل ادامه داشت) تا یک ساعت بعد تمام شود و اگر قرار بعدی را کمی به تعویق بیاندازم، می توان قرار را فیکس کرد. جواب دادم “قبول”. میدانست (و میدانستم) که کافه بهترین جای پیشنهادی برای نشستن و صحبت کردن است. قرار را تنظیم کردیم.

ساعت ۱۳:۳۰

من به کافه مورد علاقه ام رسیدم. وسیله ها را بر روی میز پخش کردم و منتظر ماندم تا این گپ دوستانه آغاز شود.

ساعت ۱۴:۲۰

چند دقیقه ای بود که گپ مان گل کرده بود. آنقدر از هم بی خبر بودیم که هنوز مشغول بیان آخرین وضعیت ها به همدیگر بودیم و هنوز بحث های کاری را شروع نکرده بودیم. پرسیدم “راستی تو چی سفارش دادی؟” گفت “کاپوچینو”. خندیدم، گفتم “چه جالب! من هم کاپوچینو”! صحبت ها را باز ادامه دادیم…

ساعت ۱۵:۴۵

با وقفه هایی که در بین صحبت هایمان پیش آمده بود، حدودا یک ساعت و نیم صحبت کرده بودیم. صحبت های کاری را هم انجام دادیم. قرار شد هر یک پیگیری هایی را انجام دهیم. هم من و هم او برای اینکه به برنامه های بعدی مان برسیم باید می رفتیم. آرام آرام صحبت ها را به سمت خداحافظی پیش بردیم.

ساعت ۱۵:۵۵

قبل از اینکه خداحافظی کنم گفتم “چه خوب می شه اگه از میزی که پشتش نشسته ایم، عکس بگیریم” گفت “آره! چه با حال! هم من عکس میگیرم و هم تو”. قرار شد عکس هایی که گرفتیم را برای هم بفرستیم. به لطف اینترنت، چند ثانیه بعد عکس هایی که گرفته بود را برایم فرستاد. من هم عکس هایی که گرفتم را برایش فرستادم.

ساعت ۱۶:۰۰

از کافه بیرون آمدم. احتمالا او هم بیرون رفته بود. به سمت ماشین که قدم میزدم با خودم گفتم “چقدر همه چیز فرق کرده است! یکی در خاور میانه و یکی در اروپا؛ با هم به کافه رفتیم! با هم (با کمک نرم افزارهایی که امروز نمی توان بدون آنها زندگی کرد) حدود دو ساعت صحبت کردیم؛ حتی سفارش هایمان هم مثل هم بود؛ فقط یک نکته مهم وجود داشت: بیش از ۴۰۰۰ کیلومتر با هم فاصله داشتیم!