قصه‌‌های کافه سینما

حبِّ نبات؛ حالا ديگه همه مي‌دونن كه اين، شُهرتِ فرهانِ توي كافه سينما. پسرِ خوش‌تيپي كه سه سال پيش كارش رُ توي كافه‌ي ما شروع كرد و حالا داره از ايران خداحافظي مي‌كنه. شايد براي هميشه... . حالا چرا حبِّ نبات!؟ اين يه رازِ. يه رازِ بين ما كه حتي خودِ فرهان هم از همه‌ي اين راز خبر نداره... . شايد يه روزي بهش گفتم.   

راوی:احسان میراب‌زاده
تصویرگر:ترلان تبار

تهران ؛ ترانزیت

تهران ؛ ترانزیت
چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

حبِّ نبات؛ حالا ديگه همه مي‌دونن كه اين، شُهرتِ فرهانِ توي كافه سينما. پسرِ خوش‌تيپي كه سه سال پيش كارش رُ توي كافه‌ي ما شروع كرد و حالا داره از ايران خداحافظي مي‌كنه. شايد براي هميشه... . حالا چرا حبِّ نبات!؟ اين يه رازِ. يه رازِ بين ما كه حتي خودِ فرهان هم از همه‌ي اين راز خبر نداره... . شايد يه روزي بهش گفتم.   

الان كه اينو مي‌خونه، يا اونورِ مرزِ هوائي توي فرودگاهِ امام نشسته و داره آخرين ثانيه‌هاي بودنش روي خاكِ وطن رُ جرعه جرعه مثل ليموناد مزه مي‌كنه يا به فرودگاهِ رُم رسيده و تلخي غربت رُ مثل يه شات اسپرسوي دَبل داده بالا.
چندوقت قبلش، اميرعلي هم رفت سوئد. محمدرضا يك ماه ديگه ميره آلمان و حميد هم به زودي... .
اين حجم از رفتن‌ها اون هم فقط از بين جمعِ محدود بچه‌هاي خوبِ كافه، برايِ من ناراحت كننده است.
به پيشنهادِ دو- سه ماه قبلِ رضا سرلك (دانشجوي نمايش، گرايشِ كارگرداني و ويترِ كافه) كه قراره سري توي سرا درآره توي سينما و حتماًِ حتماً موفق ميشه، قرار شد رضا يه مجموعه پيام تصويري بسازه درباره‌ي «فرهان». استقبال كردم. كار شروع شد و رضا يه سري مصاحبه هم كرد. سه ماه گذشت. فكر نمي‌كرديم فرهان به اين زودي‌ها بره. موضوع، يادمون رفت كه ناگهان... .
وقتي رفتنِ فرهان ناگهاني شد و ديدم توي ٣ ماه، سه تا از بچه‌هاي كافه رفتني شدن، خيلي متأثر شدم. خيلي ناگهاني به رضا پيشنهاد دادم تا به جاي يه سري پيام تصويري، روی مضمون «مهاجرت» كار كنه و رضا پذيرفت. اين شد كه توي دقيقه ي ٩٠ يعني دقيقاً سه شبانه روز قبل از رفتنِ فرهان، اسم فيلم شد: «تهران؛ ترانزيت»
يه مستند ٢٠ دقيقه اي از واپسين روزِ زندگي و كارِ فرهان؛ روايتي از خداحافظيِ يك پسرِ دهه‌ي هفتاديِ با احساس. نمائي از زندگيِ يك آدمِ درستْ. برداشتي از دمْ دماي رفتنِ ناگهانيِ يك دوست. بُرشي افقي از يك سري رابطه‌ي كاري و آن رویِ سکه‌ی «تهران» كه اين روزا شده شهري براي ترانزيت.
مرسي رضا از كارگرداني خوبت. تو فوق‌العاده بودي پسر. چند شبانه روز با عشق كار كردي و براي اولين فيلم كوتاه مستندِ ناگهاني‌اتْ بايد بهت گفت دستْ مريزاد. به تابلوي سينما > مستقيم نگاه كن و برو.
مرسي فرهان از همه‌ ي خاطرات مشتركي كه ايجاد كردي براي همه‌مون چه توي كافه سينما و چه توي اينستاگرامِ كافه و حالا همه‌ي اونها جمع شدن تو چند دقيقه ي پُراحساس و پُرخاطره... 
حالا ديگه تو داري مي‌ري به طرف سرنوشتي كه شاید خودت انتخابش كردي یا شاید هم خودت انتخابش نکرده باشی. سفرِ طولاني‌اتْ به سلامت فرهان.
هرچند، اين فيلمِ توئه ولي از اینجای قصه دیگه فرقی نداره تو يا اميرعلي يا محمدرضا يا ... . از اینجا به بعدِ قصه، این فیلم، فيلمِ همه‌ي اون‌هاي ديگه هم هست. همه‌ي اون هائي كه «تهران» براشون ترانزيت محسوب مي‌شه. شهری بزرگ و عجيب و غريب براي يك توقفِ كوتاه!
شايد همه‌ي شماها و حميدِ نازنينِ ما الان توي اين فكر هستين كه «اي کاش وطن جايي براي ماندن بود» و ما كه مونديم مي‌مونيم تا «شاید روزی، وطن جایی برای ماندن شود».
خوشحالم كه الان ١٠٠ سال پيش نيست. وگرنه امكان ديدار به صفر مي‌رسيد. ولي حالا اينستاگرام و تلگرام و ايمو هست. چِ خوب.
همينطور خوشْ موج بمون مَرد. هرجا كه هستي. دوسِتْ دارم. دوسِتون دارم | عموبيژن