قصه‌‌های کافه سینما

خیلی وقتِ که محبت و علاقه رُ توی خودم مثل چوبِ خشک سوزوندم و برای آدم‌های اطرافم نقشِ با معرفت‌ها رو بازی می‌کنم. الان، رهاتر وآزادتر از همیشه‌ام و مثل لاک‌پشت سرم تو لاکِ خودمِ تا زمانی که کسی لاکم رُ یعنی خونه‌ی امن و پُر آرامشم رُ مورد تهاجم قرار نده.  

قصه گو:رضا سرلک
تصویرگر:محبوبه یزدانی

قمـــــارباز

قمـــــارباز
جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

خیلی وقتِ که محبت و علاقه رُ توی خودم مثل چوبِ خشک سوزوندم و برای آدم‌های اطرافم نقشِ با معرفت‌ها رو بازی می‌کنم. الان، رهاتر وآزادتر از همیشه‌ام و مثل لاک‌پشت سرم تو لاکِ خودمِ تا زمانی که کسی لاکم رُ یعنی خونه‌ی امن و پُر آرامشم رُ مورد تهاجم قرار نده.  

روزها برام تکراری بود؛ اما تنها چیزی که تکرارِ این روزها رُ می‌گرفت واسم، ترددِ آدم‌ها بود.
بی‌محل به همه کارم رُ می‌کردم اما چشم‌ها تنها وسیله‌ی ارتباطی با من بود؛ برای همین هم به چشم‌ها خیره می‌شدم. چون می‌ترسیدم یا من تاثیر بذارم روی آدم‌ها یا آدم‌ها رویِ من تاثیر بذارن و اونجاست که مسیر تغییر می‌کنه.
من قمار کردم. به نظرم شرط‌بندیِ آدم با خودش اشتباهِ، چون در هر دو صورت بازنده خودتی. و توی این قمار، من به چشم‌های او باختم. چشم یعنی تنها وسیله‌یِ ارتباطیِ این روزهای من. یا شایدم زیادی احساساتی هستم.
درست طبق عادتِ همیشه، ادکلن زده و مرتب و این بار با کاراکتری جدید وارده سالن شدم. امروز همه‌چیز عجیب و غیرواقعی بود؛ صندوق‌دار از شدتِ خنده منجمد شده بود و گل‌های رُزتایِ قهوه‌ها، کانتر رو گلخونه کرده بود.
چشمام رو بستم. نفس عمیق کشیدم و تا ده شمردم. یک، دو، سه .... وقتی چشمام رُ باز کردم هیچ‌کس توی کافه نبود. ترس، همه‌یِ وجودم رُ گاز می‌زد.
حمید؟ میترا؟ کاوه؟ ...کسی جوابم رو نمی‌داد، باز چشمام رُ بستم و نفس عمیق کشیدم، این بارتا ده نه تا دوازده شمردم.
یک، دو، سه، چهار... صدای موزیک اومد اما از دور، سَرمُ تکون دادم و رومو برگردوندم پشتِ سالن و دو تا کشیده‌ی آب‌نکشیده نثارِ خودم کردم.
بیدارشو لعنتی این واقعیتِ. همه مهمونا و صداها واسم محو و تاریک بود.
- آقا ببخشید؟! ...
اون شخص، صِدام کرد.
نفس عمیق‌تری کشیدم، کل فضا بویِ عطرِآشنایی می‌داد.
- آقا؟! ...باز هم داشت صدام ميزد.
یه حسی می‌گفت برگرد و قمار کن با چشم‌هاش. این بار قمارباز، بازنده نیست.
درست کنار میزش ایستاده بودم. بدون اینکه توجه کنم رفتم.
کجا؟! ؛از خودم پرسیدم کجا می‌ری؟! بیدارشو و باهاش حرف بزن.
یه میز از اون دورتر می‌گه: «آقا سفارش داریم.» سمتِ چپ می‌گه: «میشه صورت حسابِ ما رو بیارین؟» اه... انگار کسی نیست، فقط تو اینجایی، ضربان قلبم بیشتر و بیشتر می‌شد.
احساس می‌کردم دیگه تو کافه نیستم.
- نمیخوای سفارشِ منو بگیری؟! .... همون صدا و بو رُ می‌داد. نگاه سنگینی رویِ خودم احساس کردم.
چایِ تلخ، یه چای تلخ می‌خورم.
من شنيدم كه بهم سفارش داد؛
اما اون که اصلا چیزی نگفت!!! ...
الان فقط بیست دقیقه‌ایی می‌شه که به چشم‌های هم زُل زدیم.
چشم دریچه‌یِ روحِ و روحِ سرگردانِ من تمامِ مدت، سر میزِ اون بود. کم‌کم به خودم اومدم، همه تو کافه مشغولِ کار هستن.
به خودم گفتم:لطفا آروم باش و ازش سوال کن: معذرت میخوام خانم، چی میل دارین؟!
چایِ تلخ!!! ...
نه! به خودم گفتم: «نه، قبلا انگار گفته بودین!!»
بهم يه لبخندي زد و گفت كه چايي ندارين؟!
دستپاچه و هل  شده گفتم؛
چ ... چرا، چرا داریم. حالا فهمیدم که محبتم خشک نیست، قمار کن و نباز.
خيلي عجيب بود برگشت گفت :
با من هستین؟!
 بهش گفتم:من داشتم فقط فکر می‌کردم چطوری متوجه حرفایِ من شدین؟!
برگشت گفت:همونطوری که شما متوجه شدین چای تلخ می‌خورم!! ...
واقعا عجیب بود، می‌تونستیم ذهن هم‌دیگه رو بخونیم، جذاب و زیبا بود، باید می‌دیدینش.
با هم قرار گذاشتیم هیچ‌وقت همدیگه رُ نبینیم و اگر در جایی دیگه هم‌دیگه رُ دیدیم، کائنات می‌خواهند کنارِ هم باشیم.
الان سال‌هاست که بویِ آشنایی نمی‌آد و شخصِ آشنایی هم گذرش به ما نمی‌خوره؛ کافه تنها پاتوقِ جوون‌های بیست و سی سالِ هست و بچه‌های کافه تعجب می‌کنند، مردی پنجاه سالِ تو سالن کار می‌کنه.
ازین پشیمونم که چرا محبت و علاقه‌ام رو سی‌سال پیش به اون نگفتم؛ روزها، یعنی هر روز اون میز رُ بعدِ رفتنش رزو می‌کردم و یه چایِ تلخِ سرد روی میز می‌ذاشتم.
مطمئن بودم که برگشتنی در کار نیست. شیفتم تموم شده بود و لباسم رُ عوض کرده بودم که برم ولی عادت داشتم قبلِ رفتنم، همه جایِ کافه و آدم‌هاش رُ خوب نگاه کنم. چون ممکن بود برایِ من فردایی تو کار نباشه. همین که پامو تویِ حیاطِ کافه گذاشتم، رنگ،رنگِ سی سالِ پیش بود و بو، بوی آشنا و صدایی لرزون و نازک از ته چاه اومد.
همیشه به خودم می‌گفتم قمار باز، ولی حالا مطمئنم که قمار رُ نباختم.
باز هم بیست دقیقه‌ای بود که بهم نگاه می‌کردیم، فقط چین وچروک بود که اجازه شناختن نمی‌داد ولی صدا همون صدا بود.
معذرت می‌خوام آقا؟! می‌تونم شما رو به یه چای تلخ دعوت کنم؟!
اصوات تنها چیزهای ماندگار ما آدم‌هاست.
بی اختیار و بی درنگ دعوتش رو قبول کردم و این بار نخواستم که قمار کنم و ببازم.