قصه‌‌های کافه سینما

انگار کار و درس رو ول کرده بود و میاومد کافه به انتظار مینشست.   امروز اومد؟! بهش گفتم:نه، ولی خیلی هم دیر نکرده کمکم سر و کله‌اش پیدا میشه. فقط دیروز که نبودی اومد و نشست درست میز کناریِ تو، لب‌تاپش رو درآورد و ...

قصه گو:رضاسرلک
تصویرگر:محبوبه یزدانی

 امروز اومد ؟!

 امروز اومد ؟!
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

انگار کار و درس رو ول کرده بود و میاومد کافه به انتظار مینشست.   امروز اومد؟! بهش گفتم:نه، ولی خیلی هم دیر نکرده کمکم سر و کله‌اش پیدا میشه. فقط دیروز که نبودی اومد و نشست درست میز کناریِ تو، لب‌تاپش رو درآورد و ...

 یکم کار کرد ولی خیلی بی‌حوصله و عصبانی بود چون دست و دلش به کار نمی‌رفت؛ با بچه‌ها هم خوب برخورد نکرد و از زمین و زمان بهونه می‌گرفت.
 بهم گفتش كه،حالا چی پوشیده بود؟!
منم گفتم:مثلِ همیشه چیزه خاصی تنش نبود. فقط کوله‌ی لب ‌تاپش رو عوض کرده بود؛ زیر چشماش هم گود و رنگِ صورتش هم زرد بود.
 
نمي‌دونم چی داشت این آدم که انقدر دوسش داشت. خب سلیقس دیگه نمی‌شه خورده گرفت.
 
بهش گفتم:راستی! نمی‌خوام نصیحتت کنم ولی اونقدر هم خودت رُ وابسته به چیزی نکن که هنوز قطعی نیست، چون ممکنِ چیزی که تو فکر می‌کنی با چیزی که در واقعیت وجود داره فرق کنه و اونجاست که فَنرت کشیده میشه و تِلنگت در می‌ره.
 
همین رُ که بهش گفتم، نگاه چپ‌چپی به من کرد و بادی تو غب‌غبش انداخت و صداشو کلفت کرد و گفت: من حواسم هست. با این حرفش دلم می‌خواست جوری الان می‌افتاد از صندلی‌ش که دیگه مغرور نباشه. با نگاه و حرفی که بهم زد اون روی شیطونیم گُل کرده بود و باید يه جایی خالیش می‌کردم. یک نگاه به میزش انداختم یک نگاه به خودش، سرمو که آوردم بالا چشمتون روز بد نبینِ!
- اومدش... اومد.
دستپاچه و هل گفت:کو؟! کجاست؟! ببین لباسِ من، خوبِ؟! همه‌چی مرتبِ؟! مهمونِ منِ امروز میزش یادت نره. راستی یه خواهش ازت دارم میشه با اون زبونی که داری راضیش کنی بشینِ کناره میز من؟!
 
با خودم گفتم: که غرق شده. منتهی زیر بار نمی‌ره.
 
اوه اوه اوه. داره نزدیک میشه ساميار من ديگه برم سر كارم..
 
پس کو؟! کجاست؟! چرا من نمی‌بینم؟!
- اِ اِ اِ یکم دندون رو جیگر بذار. اصلاً من کی رو می‌گم اومد؟! هعی!
کو؟ کو؟
- امید مکارجا مدیر کافه، عصبانی داره میاد سر میز تو، من دیگه برم. راستی یه چیزی سپهر، خیلی غرق شدی چون اون خیلی وقتِ که نمیاد. خیلی هم حواست به خودت نیست.
 
همین که رویِ شیطونیم خوابید پوزخنده طعنه داری زدم و مشغولِ کارم شدم. امروز هم اومده بود اما اون حواسش نبود.