قصه‌‌های کافه سینما

دلم می‌خواد برم بهش بگم می‌شه عینکت رو برداری؟ الان آفتابی وجود نداره!

قصه گو : رضا سرلک
تصویرگر : محبوبه یزدانی

زنی با عینک آفتابی

زنی با عینک آفتابی
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

دلم می‌خواد برم بهش بگم می‌شه عینکت رو برداری؟ الان آفتابی وجود نداره!

حضورش نه حسِ خوبی می‌ده و نه حس بدی، چون همیشه میاد و چایی با براونی‌اش رُ توی سالن ورودی کافه‌سینما که بین ما به سالنِ باکس معروفه می‌خوره و می‌ره. دلم می‌خواد برم بهش بگم می‌شه عینکت رو برداری؟ الان آفتابی وجود نداره!

خیلی واسم عجیب بود، چون اکثر مواقع تنها می‌اومد و حتی سیگار هم نمی‌کشید، ولی گاهی اوقات با مردهای شیک‌پوش و پولداری قرار می‌ذاشت و جالب این بود که سیگار از دستش نمی‌افتاد و شخصیتِ سرد و بی‌روحش به یک‌باره عوض می‌شد. تمام مدتی که با کسی حرف می‌زد، هر روز و هر وقتی که بود فقط یک شال مشکی و مانتوی مشکی رنگ و رو رفته با کفش مشکی می‌پوشید.

ولی امان از قرارهاش که تشخیص دادنش واسمون سخت بود و تنها از نوع سفارشِ همیشگی‌ش می‌شد حدس زد خودشِ.

ملاقات و قرارش که تموم می‌شد، می‌رفت و بعدِ ۲-۳ ساعت با همون شمایل رنگ و رو رفته‌اش، سر و کله‌اش پیدا می‌شد. اما تنها چیزی که می‌تونستم توی دوگانگیِ رفتاری این شخص ببینم عینکش بود که از چشم‌هاش نمی‌افتاد و بازم دلم می‌خواست برم بگم که می‌شه لطفاً عینکت رو برداری؟!

خیلی کنجکاو بودم که بدونم چی‌کاره هستش و کارش چیه ولی خب تنها میزی بود که حرف‌زدن باهاش غیرممکن بود. اما از آخرین قرارهاش و حرفاش متوجه شدم که همسرش فوت کرده و حالا تردید داره که ازدواج بکنه یا نه... .

سونیا، بین تعهد و تنهایی نمی‌دونه باید کدوم رُ انتخاب کنه. اما بالاخره یک روز بهش گفتم که اگه نور سالن چشمتون رُ اذیت می‌کنه، کم کنم که گفت: «نه! من همیشه عینک آفتابی می‌زنم» ازش پرسیدم «اگر فضولی نیست، می‌تونم بدونم به چه خاطر عینک از چشم‌هاتون نمی‌افته؟!» برگشت گفت که همسرش به شدت به عینک علاقه داشت و خودش عینک می‌زد. حالا که فوت کرده من خودم عینک اون رُ همیشه می‌زنم.

نمی‌دونستم سرِ میز بخندم یا گریه کنم از کارش، ولی تو دلم گفتم خدا به همه‌ی ما کمک کنه سونیا جان.