قصه‌‌های کافه سینما

دیشب خواب مادرم رو دیدم. خواب عجیبی بود. خواب دیدم که بهم میگه تو انتخاب شدی، انتخاب شدی تا کار ناتموم پدرت رو تموم کنی. بهم یه آدرس داد، گفت برو و کار رو تموم کن. از خواب پردم

قصه گو : فرشید ذوالفقاری فرد
تصویرگر : محبوبه یزدانی

هبوط

هبوط
شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

دیشب خواب مادرم رو دیدم. خواب عجیبی بود. خواب دیدم که بهم میگه تو انتخاب شدی، انتخاب شدی تا کار ناتموم پدرت رو تموم کنی. بهم یه آدرس داد، گفت برو و کار رو تموم کن. از خواب پردم

 کاغذی که مادرم داده بود کف دستم بود. بلند شدم رفتم به آدرسی که مادرم داده بود. تو گرگ و میش هوا رسیدم. اونجا یه باغ بود، یه باغ سیب. وارد شدم، نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم. بین تمام اون درخت ها یه درخت از همه بلند تر بود رفتم سمت اون یه سیب سرخ بزرگ بهش دیدم، به طرز عجیبی دلم سیب خواست. هرچی دستم رو دراز کردم بازم دستم بهش نرسید. یه چهار پایه کنارم دیدم، رفتم روی اون و سیب رو کندم و یه گاز بهش زدم. هنوز سیب تو دهنم بود که درخت شکست، چهارپایه شکست، باغ شکست، زمین شکست، دلم شکست. یوهو قیامت شد، هزار تا فرشته ی  عصبانی دورم رو گرفتن. دیدم یه نامه م چسبونده بودن کف دست چپم. ترسیده بودم، یوهو همه فرشته ها به یه سمتی تعظیم کردن، دیدم خدا اون بالا وایساده، خیلی شاکی بود. یه تک سرفه کرد و گفت شما ها درست نمیشین نه؟ عین بابات قد و پررو و ول نکن. مگه نگفتم به این میوه دست نزنین! چرا شما ها اینجورین؟! الان که پدرت رو درآوردم درست میشی. دلم گرفت، بهش گفتم خسیس این همه سیب داری من یه دونه ش رو برداشتم، این بازی ها چیه؟! گفت بگو نصفش رو، همه ش مال منه. بعدش با یه پوز خندی گفت دفاع آخر. تا خواستم دفاع کنم از خودم گفت محکوم به هبوت پدری. همین که این رو گفت همه ی فرشته ها به سمتم حمله کردن و تا چشم باز کردم دیدم تو یه باغ دیگه م. تو یه باغ که برام آشنا بود. من به باغ فردوس هبوت کرده بودم، عین پدرم. خیلی ناراحت بودم، احتمالا کار نا تمومم این بود که جوابش رو بدم و بهش بگم که خیلی بچه ننه س. همه ی باغ رو گشتم و از همه آدمای تو باغم پرسیدم درخت سیب کجای این باغ هست!  همه عین دیوونه ها فقط بهم نگاه کردن. داشتم خل میشدم، باید یه سیب میخوردم تا دوباره قیامت می شد و حرفام رو بهش میزدم. رفتم کافه پیش رضا، گفتم رضا سیب میخوام، گفت سیب میخوای چیکار تو این شلوغی! گفتم میخوام، گفت نداریم به خدا! گفتم آب سیب یا هر چیزی که توش سیب باشه. گفت بشین برات اپل کرامبل بیارم. نشستم و شروع کردم به نوشتن چیزی که وقتی دیدمش پشت هم بهش بگم و آبروش رو پیش همون فرشته هاش ببرم که رضا رسید، بهم یه اپل کرامبل  داد، خوردمش تا ته حتی ظرفشم خوردم ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.