قصه‌‌های کافه سینما

همیشه فکر می‌کردم، کارهایی که دارم انجام می‌دم کاملاً درستِ و باید همین روند رُ پیش بگیرم. از پرسه زدن تو خیابون‌ها و فکر کردن زیر شر شرِ بارون یا کشیدنِ سیگار دور از چشمِ بقیه که نخوان الکی قضاوتم کنن. نمی‌خوام بگم پشیمونم ولی حس می‌کنم که می‌تونستم بهتر از این‌ها زندگی کنم و لذت ببرم... .  

قصه گو:رضا سرلک
تصویرگر:محبوبه یزدانی

یه صندوقچه پُر از سیگار

یه صندوقچه پُر از سیگار
شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

همیشه فکر می‌کردم، کارهایی که دارم انجام می‌دم کاملاً درستِ و باید همین روند رُ پیش بگیرم. از پرسه زدن تو خیابون‌ها و فکر کردن زیر شر شرِ بارون یا کشیدنِ سیگار دور از چشمِ بقیه که نخوان الکی قضاوتم کنن. نمی‌خوام بگم پشیمونم ولی حس می‌کنم که می‌تونستم بهتر از این‌ها زندگی کنم و لذت ببرم... .  

ریسک‌کردن هم که واسم شده عادت و تفریح. یه بار از وسطِ اتوبان رد شدم، یه بار هم رفتم ببینم زیر پل‌های شهر توی شب چه خبره یا این آخری های که ترم هشتم پزشکی رو انصراف دادم و نشستم سر کلاس‌های فلسفه‌ی هنر و حالا با مدرک دیپلم دنبال کار می‌گردم.

یه حرف پدرم همیشه آویزه گوشم هست که می‌گفت: تو قراره فقط یکبار زندگی کنی پس اونجوری که دلت می‌خواد زندگی کن.

«هـ....ی» حرفِ پدرم شد، یاده یکی از خاطراتش افتادم، بعضی وقت ها که کسی خونه نبود، یعنی مادرم خونه نبود، می‌رفتم زیرزمین. یه‌بار دیدم که در رُ قفل کرد و واضح نبود واسم، ولی دیدم که یه چیزایی از جیبش درآورد و گذاشت تو صندوقچه‌ایی که تا حالا ندیده بودم.

به خودم گفتم: ایول پدر! داره چیزای گرون‌قیمت و با ارزش رُ می‌ذاره اون تو که خدای‌نکرده بعد ۱۲۰ سال اگه بین ما نبود، ما بتونیم زندگی‌مونو بگذرونیم.

خلاصه سرِ تونُ درد نیارم، منم از حس کنجکاویم کلیدش رو یک بار برداشتم و رفتم سر صندوقچه. پر از هیجان بودم و با عجله درِ صندوقچه رو باز کردم و دیدم، واااای، بابا! چیزی از این با ارزش‌تر نبود که بذاری!؟

سه چهار هزارتا نخ‌سیگار بود که تاریخ و آدرس روش نوشته بود با یک عکس 3×4 تو صندوقچه و یک عکس دونفره توی باغ‌فردوس که خودش بود و یه خانم که من تا حالا ندیده بودمش. پشت عکس نوشته بود که «خیانت، کار کسیِ که دو نخ از سیگارش نذاره کنار!»

با پدرم که تنها شدم، مردد بودم که ازش بپرسم یا نه؟ بالاخره دل به دریا زدم و ازش پرسیدم: «بابا! راز توی اون صندوقچه سیگارت چیه؟»

چپ‌چپ نگام کرد و سکوت کرد. بعد یه سیگار روشن کرد و دو تا نخ سیگار برداشت گذاشت کنار و روش تاریخ و مکان رُ نوشت... . منم گفتم اگر نمی‌خوای بگی، نگو، من به مامان نگفتم که صندوقچه رُ دیدم فقط کنجکاو بودم.

تو فکر فرو رفته بود. اما یه‌دفعه به حرف اومد و گفت: «هم سن و سال‌های تو که بودم از یه نفر خوشم می‌اومد به اسم ساحره. حالا چی بین من و اون گذشته، مهم نیست ولی قرار شد که هرکدوم تا آخر عمر، هر وقت خواستیم سیگار بکشیم، دو نخ ازش برداریم و بذاریم کنار و روش تاریخ و ساعت بزنیم. اون عکس هم آخرین باریه که همدیگه رو توی باغ‌فردوس دیدیم. خیلی سال پیش بود پسر جون؛ خیلی سال. می‌فهمی؟! حالا هم من از همه‌ی اون نخ‌های سیگار، چه با اون چه بی اون کلی خاطره دارم.»

حرف زدن‌مون طول کشید و نفهمیدم چی شد که با پدرم بحثم شد و اومدم اینجا.

می‌دونی آقای ویتر، گاهی وقت ها دلم می‌گیره و مثل الان یهو شروع می کنم به حرف زدن و بغض، گلوم رُ فشار می‌ده.

خودم از قضاوت‌کردن آدم‌ها بدم می‌آد، ولی امروز یه جاهایی هی پدرم رو قضاوت کردم.