قصه‌‌های کافه سینما

داشتم تاریخ قاجار رو می خواندم که صدای کلاغ ها همه جار رو پر کرد. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم، دیدم  آسمان از حجم کلاغ ها سیاه شده است  

قصه گو: فرشید ذوالفقاری فرد
تصویرساز: محبوبه یزدانی

کلاغ پَر

کلاغ پَر
یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ [قصه‌‌های کافه سینما ...]

داشتم تاریخ قاجار رو می خواندم که صدای کلاغ ها همه جار رو پر کرد. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم، دیدم  آسمان از حجم کلاغ ها سیاه شده است  

داشتم تاریخ قاجار رو می خواندم که صدای کلاغ ها همه جار رو پر کرد. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم، دیدم  آسمان از حجم کلاغ ها سیاه شده است.
بی قرار بودم، لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم. نگاهم به آسمان بود. حجم کلاغ ها توی آسمان شبیه خطی بود که تا ابدیت میرفت. سرم را پایین انداختم، هیچ چیز شبیه گذشته نبود، همه جا باغ بود و من تنها بودم. صدای کلاغ ها حالم رو هر لحظه بدتر می کرد. برگشتم که به خونه برگردم ولی هیچ چیز بجز باغ نبود. مسیر سیاه آسمان رو پیش گرفتم و رفتم.
به تجریش رسیدم، تجریش پل باریک چوبی ای بیشتر نبود. میترسیدم از روی این رودخانه خروشان عبور کنم ولی جایی برای برگشت وجود نداشت. از رودخانه گذشتم و به مسیر سیاه بالای سرم ادامه دادم. خط سیاه آسمان من را به باغ فردوس رساند. بالای ساختمان باغ از حجم کلاغ ها سیاه بود. همین که وارد باغ شدم کلاغ ها آرام روی درخت ها و ساختمان نشستند و ساکت شدند. صدای ناله ی مردی از جایی می آمد، جلو رفتم صدا از داخل ساختمان باغ بود، ساختمان نیمه کاره رها شده بود. جلوی ساختمان ایستادم. کسی ناله کنان می گفت پایین بیا من وقت زیادی ندارم. باران شروع شد، بارانی که انگار فقط می بارید که من را وارد ساختمان کند وگرنه در نیمه ی شهریور هیج وقت باران نمی بارد. وارد ساختمان شدم، صدا از پایین سرداب ساختمان بود، پله ها را پایین رفتم، به مردی رسیدم که خوابیده بود و از درد به خود میپیچید. به من نگاه کرد و گفت وقت زیادی ندارم، باید با کسی از سال ها بعد حرف میزدم و سوالی میپرسیدم. پرسید آیا دنیا دنیای بهتری شده است؟ گفتم دنیا همیشه یه یک منوال بوده، این را تاریخ میگوید. شروع کرد به گریه کردن. گفت دوست داشتم دنیای بهتری بسازم و کاری کنم دنیا روز به روز بهتر شود ولی این دندان ها نگذاشتند.
دندان های او شبیه گرگ ها بود. گفتم انسان گیاه خوار زاده میشود، این را تاریخ میگوید، این دندان ها را از کجا آوردی؟ گفت اینها یادگار پدربزرگ است، هدیه ی چشم های اهالی کرمان که بلایی ابدی شدند. به او گفتم حالا چه خواهد شد؟ گفت در تاریخ خواهند نوشت که گیاه خواری که گوشت خوار شود نقرس جوان مرگش میکند. مرور تاریخ حالم را بد کرد، به او گفتم چه چیز حال بد را خوب میکند؟ گفت زمان تمام شد، شرمنده ام. چشمانش را بست و بدون خداحافظی خوابید. صدای کلاغ ها بلند شد، بلند شدم، پله ها را بالا رفتم و وارد باغ شدم. عده ای با چتر زیر باران راه میرفتند. دختری از دوستش پرسید چرا کلاغ ها انقدر صدا میکنند؟ پسر گفت وقتی یکی از آنان کم میشود این طور میشود. بی قرار بودم. به کافه ی کنار عمارت رفتم. یکی از دوستانم آنجا کار میکرد. وارد كافه سينما شدم، به هم سلام کردیم. به رضا گفتم مردی در سرداب این عمارت مرد، صدای کلاغ ها برای مردن آن مرد است. گفت  انگار حالت خوب نیست! گفتم چه چیز حال بد را خوب میکند؟ گفت چای میخوری یا قهوه؟ محمد شاه قاجار نوه ی آقا محمد خان سومین شاه قاجار است که در سن ٤٢ سالگى در باغ فردوس به علت بیماری نقرس از دنیا میرود.